ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

دلم می‌گیرد از نوای ناقوس تنهایی

هجمه‌هایی که بر قلبم زخمه می‌ژند

و اندوهی که حضورم را می‌جود

هضم می‌شوم در انتهای درگاه خانه‌ات

آنگاه که مکافات عشق مرا در هم می‌کشد

مترسک می‌شوم ...

مترسکی که هر روز میان مزرعه چشمانت

کلاغها را می‌پراند ...

و تا چشم از وهم می‌گشاید

تو را در همهمه کلاغها می‌شناسد

میان تردیدهای بودنم

همه گردسوزهای شهر را خاموش کرده‌ام

متبلور از سکوت

آرامش را به نیایش نشسته‌ام

و انگار صامت

اما پر از حرف

دنیای خواب گونه‌ام

تو را فریاد می‌زند

من آنم که محبوس دستهای تو می‌مانم

درب زندان باز است

اما ...

رهایی نمی‌دانم

تمام دیوارها مرعوبند

و مترسک تنها

مزرعه را پاسبان است ...

چقدر از همهمه کلاغها بیزارم ...

 

پ.ن. : گم می‌شوم میان بیست و هفتم‌ها ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸  

چقدر به وجد آمده بود و تکرار تکلم می کرد انگار نه انگار که بهار خیلی وقت است از لب پرچین زندگی دور شده و زمستان تلخ می‌خواند قصه تنهایی برگ را ...

چشمانت که دروغ نمی‌گفتند ... چه آسان ریا را فرا گرفتند و غصه انتحار چشمانم را ندیدند...

دیگر فصل هجرت لک‌لک‌ها هم به پایان رسیده ... چند وقت دیگر باز خواهند گشت ... خانه را گل باران می‌کنم برای قدومت می‌دانم با آمدنشان بازمی‌گردی ... می‌دانم...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

 

کاش قلبم از تپیدن درد نمی‌رنجید ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  

 

برای به تو نیاندیشیدن ، هزار بهانه می‌خواهم ... کاش پروانه‌هایت به پنجره اتاقم دستبرد نمی‌زدند ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸  

 

امروز حس می‌کردم خالی شدم از تبادر بی‌رنگی و درد و لمس اندوه روزگار تباهی ، اما یادم آمد که هنوز رنگ خون تو و او بر دهان این گربه پیر خموش خشکیده است ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست

                                      ای مجلسیان راه خرابات کدامست

هرکس به جهان خرمیی پیش گرفتند

                                      ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست

برخیز که در سایه سروی بنشینیم

                                     کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست

دام دل صاحب‌نظرانت خم گیسوست

                                     وان خال بناگوش مگر دانه دامست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

                                     گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست

با محتسب شهر بگوئید که زنهار

                                     در مجلس ما سنگ مینداز که جامست

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

                                     تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست

دردا که بپختیم در این سوز نهانی

                                     وان را خبر از آتش ما نیست که خامست

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان

                                     چون در نظر دوست نشینی همه کامست

پ. ن . : به دعوت هامون عزیز این ابیات سعدی نگاشته شد ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پشت تمام دیوارهای کذب

حقیقت حضورت چمباتمه زده است

و تن متبلور صبح لبان خیس زمین را

بوسه‌ای میهمان می‌کند

کاش بر دروازه‌های شهر

پروانه را مصلوب بی‌اعتمادی زمانه نمی‌کردند

و دستانش را

به اعتبار فصل نمی‌آویختند ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸  

گاهی برای خودم بودن وقت کم می‌آورم ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  

تا دم در بدرقه‌ات می‌کنم مبادا به بهانه نگاهی بازگردی ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸  

من چشمان بهار را باور کرده‌ام چون کودکی با لمس تن بکر درخت ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  

فضای خاطرم کبود است و زندگی‌ام ترش کرده است ... حقارت آدمیت را بالا می‌آورم از معده تنهائیم ...

می‌روم تا کوله‌بار غم را زمین بگذارم و مست عطرافشانی دوست در تکامل فصلها پای‌کوبی کنم ، همراه بهار تا طبیعت بکر مشامم را پر می‌کنم از تنفسی به پاکی شب‌بوهای خانه‌مان ...

وهم بکارت طبیعت را مریم‌وار آبستن شادی خواهم کرد و شمعدانی‌های ذهنم را پای پنجره زندگی میهمان فنجانی قهوه تلخ خواهم کرد با شیرینی حبهای از تبار شهد و شراب ...

زندگی دوباره رقم می‌خورد در آستانه فصلی نو ...

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧  

روزی خواهم رفت ...

روزی که نگاه تو بر دیوارهای شهر خشکید و ترانه‌هایم از روی چشمانت سر خورد و به افق تیره جمعه‌‌ها پیوست ، دیگر تکرار هم‌وزن شعرهایت در قافیه‌شدنم بی‌تفاوت می‌شوند و من بیزار از خشکی کویر گونه‌ام ...

یادش بخیر ... یادش بخیر ...لحظه‌های توالی انکار خورشید تا تو بتابی و کوچه بن‌بست آرامش که در چشمان مسترست آبستن تردیدمی‌شود ...

تمام شهر بوی خاطره می‌دهد و تشویش آخرین دیدار و من تلخ می‌شوم در فنجانی قهوه تلخ و بادی که از درز تنهایی پنجره بر پریشانی موهایم می‌وزد و شعری ناتمام که در ابهام نگاهت تمام می‌شود ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

گاهی صدایی از دور می‌آید که حرمت دستانم را درهم می‌شکند و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد ... سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا ... چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم !!!

گاهی جاری می‌شوم به دنبال سرابی که واژه‌گون از دلم رخت بر می‌بندد و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم ...

گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم ... می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند ... دلم حضورت را می‌خواهد ،‌ وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری ...

گاهی چشمانم ابری و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند ...

گاهی برایم شعر می‌خواند و من غرق می‌شوم در زلال احساسی که گذران است و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد ...

لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد ، تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را ... حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧  

 

روس.پی ترانه‌هایم تو چقدر پاکی آن زمان که به محراب نگاهم می‌آیی ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧  

برای مکرر شدن‌های شبانه‌ام تا پاسی از شب زیر لحاف احساس شانه خالی می‌کنم از مسئولیت عشق و تو واژه واژه تکرار می‌کنی و من یأس آلودترین شب خدا را لمس می‌کنم ...

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧  

با نگاهی بر آفاق زندگی‌ام ... بر پائیز بیگانگی‌ام و چشمانی که عاشق نمی‌شوند ... حرمت دستانم را خواهم شکست تا مباد دلم بشکند ...

بر سکوت دلدادگی فصلها ،‌ آوازی می‌خوانم تا تمام درختان عریان با حرکاتی موزون بر سپیدی پریشان موهایم به پیچ و تاب آیند ...

پا بر سردی زمین گذاردم تا هیبت بودنم را حس کنند و غربت قالب اندامم را شکوه بی‌کران پائیزی در هم شکند که به خاطر عشقی سوزان نطفه‌ای در بطن مادری جوانه زد ...

یادت باشد خدای من ،‌ اگر آنچه تو می‌خواهی نیستم ... آنچنانم که تو خواستی باشم ... پس بی‌دلیل به مبارزه تن نمی‌دهم ...

پر از واژه‌هایی هستم که بی‌تفاوت از آمدنشان نیشخند می‌زنم و زندگی بار دیگر برایم رقم می‌خورد ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  

 

دیوانه‌ای بالاخره از قفس قلبم پرید ... اما افسون عسل چشمانش هنوز زیر پوستم گز گز می‌کند ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧  

تکرار می‌شوم در اندوه تلاطم نیلوفر آبی در برکه ای خاموش...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧  

در سرودن ناکامیهای روزگار

گلی پژمرد

نفسم از تک و تا افتاد

اما قالب یخزده قلبم

هنوز پای پنجره عدم

می‌لرزد ...

تکاپوی تکرار یأس‌آور زندگی

در عسل چشمانت

حالم را عجیب می‌گیراند

شعله‌اش آسمان را سوزانده

بوی سوختگی‌اش مشامم رامی‌آزارد...

دلم عجیب تنگ شده

برای تقدس مریم‌واری،

حبه‌ای شیرین می‌خواهم

و جاده‌ای که به آسمان ختم شود ...

نگاهم انگار بوی پائیز می‌دهد

بوی نم کوچه‌باغهای باران‌خورده

هیاهوی برگهای آتشین جامه 

دلم عجیب تنگ شده ...

دلم برای خودم هم تنگ شده ...

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧  

 

شوقم در سراپرده احساس چه خوش می‌درخشد ، قناری خاموش قفس‌های بی‌ملاقات ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧  

 

چقدر زیباست آمدنش و چه با وقار است مهر ورزیدنش ،‌ پائیز را می‌گویم ...

تو گویی انبانش را پر از عطوفت بی‌چشمداشت دنیایی می‌کند که تظاهر لطیف عشق را در هم می‌شکند ... دلتنگی‌های بی‌اکراه زمانه و شوق پیوستن عاشقانه روز به شب و لباس رنگین مهربانی بر اندام عریان دنیا ...

چقدر می‌چسبد نوشیدن فنجانی قهوه تلخ در تراخم یک اندوه که بر تن یأس دیوار دلمردگی می‌نوشم ...

دلم می‌خواهد باد مرا با خود ببرد تا کهکشان فصلها و زمان جاری در رگهای بی‌تفاوتی چشمانی که از بار سنگین هوس لبریزند و انگار تبلور روحی را می‌ماند که در کالبد خویشتنش چون پرنده‌ای اسیر قفس است ... چه بی‌تدبیر خود را به میله‌های قفس می‌کوباند ...

چقدر دلم می‌گیرد از بارش افسونی که قلبم را می‌درد و جای خالی کسانی که شکوه خزان را بر هجر افسانه‌ایش شناختند و من بی‌دریغ ردشان را لمس می‌کنم ...

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  

وقتی بار مصیبت نگاهت بر دوشم سنگینی می‌کند، تنها سوگوار روزهای رفته‌ات مردمک چشمانم است و کویر خشک گونه‌ام ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧  

گاهی برای پیدا کردن خویشتن خویشم ، همه جا را در نوردیدم به جز خویشم را و همه چیز را یافتم به جز خویشتنم را ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧  

احساس می‌کنم این روزها دلم بدجوری چسبناک شده است

همه چیز به آن می‌چسبد...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧  

 

همه  چیز به اندازه وهم عظیمی

حضور بودنم را می‌درد

و انکار دوباره اندیشی

بر تار و پودم چنگ می‌زند

هنوز دهانم طعم گس مهربانی‌اش را می‌دهد

و دلم رعشه می‌گیرد از لبخند جاری بر زمانش

امروز روز دیگریست

می‌خواهم آستینها را بالا بزنم

و زایش گرم تموز را یاریش کنم

هرچند قابلگی نمی‌دانم ...


کلمات کلیدی: